ballerian
شهريار کوچولو گفت: -بيا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمیتوانم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکردهاند آخر. شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت: -معذرت میخواهم. اما فکری کرد و پرسيد: -اهلی کردن يعنی چه؟ روباه گفت: -تو اهل اينجا نيستی. پی چی میگردی؟ شهريار کوچولو گفت: -پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟ روباه گفت: -يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است. -ايجاد علاقه کردن؟ روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا میکنيم. تو واسه من ميان همهی عالم موجود يگانهای میشوی من واسه تو. شهريار کوچولو گفت: -کمکم دارد دستگيرم میشود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد. روباه گفت: -بعيد نيست. رو اين کرهی زمين هزار جور چيز میشود ديد. شهريار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کرهی زمين نيست. روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت: -رو يک سيارهی ديگر است؟ -آره.
| Design By : Night Skin |



